بی تو تا تو
فقط چند قدم فاصله است
بی من تا شعر - لحظاتی است که گم می شوم
از تو تا من - فقط خدا میداند
حالا بعد این همه حرف - رسیده ام به نمی دانم
حالا بعد از تو - فقط خدا میداند
بر میخورم به تو
تو نیستی کلمات قطار میشوندو نبودنت را سوت می کشند
به خودم که می آیم سالها گذشته است
من پیرتر شده ام
تو سالها قبل مرده ایی
و من در شلوغی زندگی گم میشوم.
ما می خواستیم دنیا را مجذوب خود کنیم
گم شدیم
سر آخر کسی روی سنگ قبرمان چیزی نوشت و رفت
تو نبودی
من سالها قبل مرگ تو را به چشم دیده بودم.
تمام...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 7:2  توسط مهدی
|
نمیدانم چرا این روزها فقط به مرگ بر می خورم
بر میخورم به سنگ
قبر - گورستان کجای زندگی را برای شما تداعی میکند.
مهر - مهر ماه - تمام زندگی تو می شود سنگی قبری که فقط نام تو را یدک میکشد.
حالا بی آنکه بخواهم فرسخ ها از تو دور افتاده ایم.
تو نیستی - تنها راه ارتباطی ما تو را از ما دور کرده است .
چاره ایی نداریم
سر آ خر هم باید به دامان او چنگ بیندازیم.
ببین
تنها یک کلمه سه حرفی ...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 12:49  توسط مهدی
|
دستم از شعر خالی
گر یخته به سمت زندگی
بندگی
قد میکشم به سمت شما - خدا
شعر از من - من از لحظاتی سرشارم که نم نم باران هم به خود ندیده است .
شعر من زندگی به روش روشن بودن تمام حروف ذهنی شماست.
با اینکه میدانم با این حرفها ۱ قدم از شما دورتر شده ام
اما زندگی جاریست .
جای تو ..................خالیست .
دوست و استاد عزیزم جناب آقای کاتوزیان همسر محترم خدابیامرز سرکار خانم معصومه فیلی
امیدوارم برقرار باشید.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:49  توسط مهدی
|
این روزها به فراوانی
باران
از اینجا
تا
دست به دست - هیچ کس ندهی جزء مرگ
دلم برایت ...
راستش را بخواهی
رمز پیروزی دروغ است
با اینکه دستم رو شده
دلم برایت تنگ نشده
...
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 14:32  توسط مهدی
|
اینجا کار از به کار بردن کلمات پی در پی
گذشت
پا را از نامت فراتر می گذارم
در یادها هم رنگ آبی با تو بودن پریده
با اینهمه
صبر می کنم تا خدا
زیر هجوم این کلمات ۰۰۰
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:40  توسط مهدی
|
الیسا
ردپا - هزار پاره ایی بود پاره پاره
نام تو پاره پاره ی من بود که گم می شد
یاد تو - تو دور دستها رنگ میباخت
تو فکرت خیال میپروروندم - با خیالت
رد پای هزار پارمو گره میزدم به سطریکه
سیاه شده بود از ریز ریز خاطرات
اینهمه خاطره پاره پاره بی فایده مونده بود
کنار دستم - نگات گیر کرده
حالا هی از شعر - هی از پائلو کئیلو
هی از نرودا - هی هوای تازه
لبخند بزنی یا نزنی ۰۰۰
مهدی شرقی ۲۹/۲/۱۳۸۸
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:48  توسط مهدی
|
اینجا من ایستاده ام
در ابتدای راهی طولانی
حالا
یادم از خاطراتت هم رفته است
بی صدا - آرام کنار تو که هیچ وقت نبودی که بشناسمت نشستم
تا فریاد صدایی که به گوش هیچ کس نر سید
روی بر نگردان
منم - دست میزنم کنارم نیست - تو صدام نیست - تو لحظه هام گم شده
گم شده بودم میان هیاهوی شهر - میان خودم با تو
ببین - اینجا همه چیز رنگ آبی تو را دارد و تو نیستی
بدون تو سهم من از شعر -از هنر قطعه هنرمندان هم نمی شود
از همه تهی - از تو مملو - با انبوهی از مو های سپید
به بلندی دماوند
کش داده ام توصیف خودم را - مثل تمام داستان های بچگی
خوابم از دستان تو می ریزد - شعرم از صدات
دیگر از ایستادن نشسته ام - خواب حوالی چشمهایمان گره خورده
فردا بلند میشویم - شب میمیریم
او مرده بود و خوابهای آلوده به گناه دیده بود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:35  توسط مهدی
|
من - دو حرف بود
ما - صدای حیوانی را در ذهنم تداعی می کرد
تو - در دور دست ها کنارم نبودی
حتی نام مرا هم فراموش کردی
من - تو شده بودم
ما ...
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 15:22  توسط مهدی
|
تهران
که زیر دستم بیافتد
تو
کوچکتر از آنی که بتوانی حرفی بزنی.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:5  توسط مهدی
|
آدم های کوچک
کوچکترهای بزرگ
بزرگترهای بد
بدتر از این نمی شود آقا
ما
خواب مانده بودیم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 3:15  توسط مهدی
|